شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و سوم :
جیغ کشیدم و دست و پایم را بالا بردم و خودم را جمع کردم و سر و کلهام را چسبیدم. سپر ماشین به روی پایم که بالا گرفته بودم ضربه زد. فریاد زدم: آخ پام. آی پام! آخ آخ!
همه دورم جمع شدند. ضربهاش اصلاً محکم نبود و خیلی حرفهای پیش پایم ترمز کشید که فقط سپرش به من بگیرد اما من زدم به در قرشمالگری و جنجال به پا کردم: پام ناقص شد! وای خدا! زانومو قطع کرد. به دادم برسین!
سامیار چند ضربه به کاپوت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهار
0نمیدونم چرا تو دلم گفتم کاش آدمای ۷ خبیث باشن... میترسم رکسانا دوباره به یه سریا پول داده باشه تا سودا رو بدزدن بلا ملا سرش بیارن🥲
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
از این رکسانا هیچیی بعید نیست ولی خب باور کن هرچی باشه از هفت بهتره💔💔💔
۲ ماه پیشفریده
1یا ابالفضل سر و کله هفت خبیث پیدا شد
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Anna
0شانس و نگاه یه بار اومد ناز کنه واسه یاسر هفت خبیث پیداش شد